کاش میشد همین الآن بهت پیغام بدم:
"دوسِت دارم"
.
.
.
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم
+ چی دارم اینجا که از دست بدم؟ چیزی ندارم...
- من! منو از دست میدی... من کمم؟!
.
.
.
.
- سقراط! فکر میکنی کسی به اندازه ی من دوسِت داره؟؟؟
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم
- سقراط جانم! امروز همینجوری که ناهارمو میخوردم و بهت فکر میکردم حکمت یکی از حرفهاتو فهمیدم... اونکه گفتی دنبال کسی هستم که بودن در کنارش زندگی رو قابل تحملتر کنه... روزهای اول آشناییمون این حرفتو کامل درک نکرده بودم ولی امروز فهمیدم خیلی حکیمانه بود...
+ چی شد که یاد حرفم افتادی؟
- به نبودن پدر و مادرم فکر میکردم... و اینکه روزی نداشته باشمشون... خاطرم مکدر شد... بعد از فکر داشتن تو و بودنت در کنارم احساس کردم تحملش برام راحت تر میشه...
.
.
.
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم
پشت میز ایستاده بودم که مسیجش رسید و در حالیکه چشمام به واژهها میخکوب شده بودن و قلبم به پرواز در اومده بود، بهتزده زانوهام خم شدن و روی صندلی پشت سرم نشستم...
.
.
و یکی دو دقیقهای با لبخندی کمرنگ بارها و بارها مرورش کردم:
"سلام. ميگم نظرت چيه امشب در مورد حرف سقراط فكر كنيم و حرف بزنيم؟ اينكه ميگه
فلسفه مشق مرگه...
حالشو داری؟"
برچسب:
نویسنده: باربد مقدم